تبليغاتX
کارگردانی یک نمایش
 

                                   با حسن نیت  گند زدن !!

                          درباره ی    درباره الی

 

       اصغر فرهادی رو دوست دارم!   اینو همین اول کار بگم که خیال همه راحت بشه!  قرار نیست با عیب و ایراد

         گذاشتن رو فیلمش خودمو گنده کنم!  « درباره الی » رو دوبار دیدم و لذت بردم. می خوام یه ذره در موردش

         با خودم زمزمه کنم.  اگه دوست دارین شما رو به خوندن زمزمه هام که حالا مکتوب شدن دعوت می کنم:

 

        ... فیلم درباره ی الی نیست. درباره ی بقیه اس. افرادی که هیچکدوم منظور بدی ندارن.

     اومدن شمال تا هم خستگی در کنن و انرژی بگیرن و هم اگه شد دو نفر رو با هم آشنا کنن

     تا شاید اونها از هم خوششون بیاد و تشکیل زندگی بدن...    فیلم این افراد رو به ما معرفی

     نمی کنه٫ اتفاقاً تنها کسی که فیلم بیشتر بهش می پردازه اونهم به سبب اتفاقاتی که براش

     می افته همین الیه. تازه کسی نمی دونه این الی یعنی الناز؟ المیرا؟ الهام؟ الهه؟ یا چی؟!

     اطلاعات با قطره چکان به تماشاگر ارائه می شه. فیلم وراجی نمی کنه. شعار نمی ده. قصد نداره

     طی یک فیلم مشکلات بشریت رو حل کنه! این فیلم بار دیگر به خوبی اثبات می کنه که قالب مهمتر

     از محتواست.  وقتی همه چیز سر جاش قرار داشته باشه با یک فیلم مثل درباره الی روبرو خواهیم

     بود. به تبع فیلم٫ بازیها هم عالی هستن. « مانی حقیقی » که بیشتر به عنوان نویسنده و کارگردان

     برای سینما دوستان حرفه ای شناخته شده بود در این فیلم گذشته از تمام اصول بازیگری٫ یک بازی

     به یاد ماندنی و تاثیر گذار ارائه کرده. درسته بیانش قوی نیست و گاهی مبهمه (  اونهم با امکانات

     پخش ضعیفی که ما تو سالنهای سینماهامون داریم  ) ولی حضور گرمش جذابیت ویژه ای به فیلم

     داده. عصبانیت هاش٫ جدیت اش٫ حتی رقصیدنش همه و همه خوب و دلنشین و باور پذیر از کار در

     اومده. البته این مسلماً به مدد حضور کسی چون « فرهادی » به عنوان کارگردانه. 

     بازی « مانی حقیقی » رو تنها به عنوان یک مثال داشته باشین تا بریم سر اصل مطلب!  واقعیتی

     که توی فیلم مطرح می شه اینه که لزومی نداره حتماً غرض ورزی و خبث طینتی وجود داشته باشه

     تا منجر به فاجعه بشه. میشه همه حسن نیت داشته باشن و در عین حال گند بزنن! مادری که

     بچه ی شیطونش رو در حال آبتنی کردن توی دریا ول می کنه و میذاره میره. ( مریلا زارعی ) معلوم

     هم نیست چه کار مهمی داره که باید بره!؟ خانمی ( رعنا آزادی ور )  که بچه ها رو به کسی که

     هیچ وظیفه نداره بپای اونها باشه یعنی الی ( ترانه علیدوستی ) می سپاره تا بره موزیک گوش کنه.

     و پدرانی که بی خیال دنیا در حال والیبال بازی کردن هستن...   سپیده ( گلشیفته فراهانی ) که

     علیرغم اصرار الی مانع رفتن اون میشه و در این راه حتی کیفش رو هم مخفی می کنه. در اینجا

     همه مقصرن. بعضی ها بیشتر٫ بعضی ها کمتر. ولی هیچکدوم منظوری ندارن. حتی به نظر خودشون

     دارن کارهای خوبی هم می کنن! حداقل نتیجه ای که میشه گرفت اینه که هیچوقت کسی رو به هیچ

     نیتی نبرید شمال! یا اگه می برید دستکم اسمشو بدونین بعد هر گورستانی که می خواید برید!!

     جدا از شوخی فیلمنامه ی این اثر بسیار خوب و محکمه٫ انقدر خوبه که به سختی میشه ازش فیلم

     بدی ساخت! فیلمنامه ای که در تبعیت کامل از اصول فنا ناپذیر درام نویسی به رشته ی تحریر در

     اومده این فرصت رو در اختیار کارگردان و بازیگران و اصلاً بهتره بگم  تمام عوامل میذاره تا بهترین هنر

     نمایی خودشون رو ارائه بدن. فرصت کمه و مجال اون نیست تا به تمام زوایای بیشمار این اثر زیبا و

     هنرمندانه ی فرهادی بپردازم. در حالیکه موضوع برای حرف زدن درباره ی این فیلم زیاده ...

     از دوستان علاقمند دعوت می کنم نظر و نگاه اشون رو درباره ی این فیلم در قسمت نظرات منعکس

     کنن.

                                                                     

+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 23:13 |
 

          سلام

      

      خیلی طول کشید تا دوباره بیام. خیلی سخت گذشت و می گذره. از تآتر کاملاً دور افتادم.

      غیر از مطالعات جسته و گریخته کار دیگه ای نمی کنم. اینروزها مثل اکثریت مردم افسرده ام.

      فقط دیدن دوباره ی فیلمی مثل « درباره الی » منو امروز سر ذوق آورده ٫ قراره امروز ساعت

      ۸:۳۰ سانس آخر با بچه ها بریم و فیلم رو ببینیم. البته من هفته ی پیش یکبار سعادت دیدن

      این فیلم رو پیدا کردم و این دفعه ی دوممه.

      الآن وقت زیادی ندارم ولی خیلی زود با نقد فیلمهای تازه ای که دیدم بر می گردم.

                                                                                                             فعلاً...

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در جمعه پنجم تیر 1388 و ساعت 18:50 |
 

 

          سلام

 

     بعد از مدتها دوباره دارم یه پست جدید میذارم. می دونم از خوشحالی شوکه شدین و بی صبرانه و با

     ولع خاصی منتظرین بفهمین چی می خوام بگم! تا دیروز درگیر اجرای کار یکی از دوستان بودم. من

     نور و ویدئو آرتش رو رله می کردم. ضمنا در جریان تمرینات روی متن و میزانسن مشاوره می دادم. تو

     تیتراز دیدم نوشته مشاور کارگردان: و جلوش اسم منو نوشته بود!

        چیزی که مهم بود اینکه دوست نداشتم از من اسمی ببره هرچند چیزی بهش نگفتم فکر کردم توی

     ذوقش می خوره! آخه کاردندونگیری از آب در نیومده بود! حالا نگین حتما بخاطر مشاوره های من بوده

     من فقط پیشنهاد می دادم می تونست قبول نکنه!!

        پایان نامه رو هم یه کار تازه شروع کردم. « خاکستر به خاکستر » نوشته ی هرولد پینتر کبیر٫ الآن

    ۲ماه میشه تمرین رو شروع کردیم. روی میزانسن اولیه دارم کار می کنم. هنوز خیلی کار دارم.

       دوستانی که قبلا از آثار هرولد پینتر کاری رو اجرا کردند ممنون میشم پیشنهادی اگر دارند لطف کنن

     با من در میون بذارن.

       فردا هم تمرین داریم. باید به خیلی کارها رسیدگی کنم.

                                                                                                                تا بعد...

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه هفتم دی 1387 و ساعت 18:46 |
 

 

          سلام

 

     مدت مدیدی نبودم. اصلاً انگار تو این دنیا نبودم! یه چند روزی میشه سعی کردم بیدار بشم هرچند

     هنوز بیدار بیدار نشدم ولی ای بگی نگی تو یه وضعیت نیمه هوشیاری به سر می برم. بگذریم!

     می خواین بپرسین که از پایان نامه ام چه خبر‌‌٬ هان؟  شایدم نخواین بپرسین٬ به هر حال چه

     بخواین چه نخواین من وظیفه ی انسانی٬ اجتماعی٬ شرعی٬ عرفی و ... خودم می دونم بگم! 

     بالاخره بعد از ۵-۶ ماه برو بیا به همون نتیجه ای رسیدم که از اول حدس می زدم٬ اونم اینکه آبم با

     اینا تو یه جوب نمیره ... مرتضی که رفیق چند ساله ام بود توی پایان نامه هم یه نقش رو بازی

     میکرد٬ البته فکر نکنین که رفیق بازی بوده٬ این نون رو محمودرضا رحیمی استاد راهنمای اونها

     ( یعنی بازیگرهام ) تو دامن ما گذاشت! یعنی من پایان نامه ی کارگردانیم و اونها پایان نامه ی

     بازیگریشون با هم باشه و اون کار هم چی باشه؟ بعله احسنت به اون هوش و ذکاوت! « باغ وحش

     شیشه ای » دیگه!

     القصه ما کار رو شروع کردیم و تو گویی « که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها!»

     این نارفیق ما که من روی همکاریش بیشتر از همه حساب می کردم از روز اول همه جور ساز

     مخالفی زد٬ یه روز وسط تمرین می خوابید٬ یه روز بهانه می آورد که گرسنه اشه و ازم می خواست

     تمرین رو تعطیل کنم ... انگار نمی فهمید که رفاقت و دوستی تا جلوی در پلاتوهاست. و توی تمرین

     رفاقت جای خودش رو به کار جدی میده که تعارف هم بر نمی داره ...

     به هر حال یه روز که اساسی کفرم رو درآورد تصمیم خودم رو گرفتم ...

     بچه های دیگه اصرار داشتن که من مرتضی رو اخراج کنم و برگردم سر کار ولی نمی خواستم

     میونه ی اونها رو بهم بزنم٬ اونها به هر حال همه با یه نفر پایان نامه داشتن و من بهتر دیدم

     ازشون جدا بشم شاید این بیشتر به نفع همه باشه.

     فعلاً وقت و حوصله ندارم که صرف ادامه ی این توضیحات بکنم.

 

     شاید بعداً یه وقت بهتری یه حال بهتری دوباره بیام و آپ کنم.

 

+ نوشته شده توسط محسن در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 و ساعت 21:0 |
 

          سلام

    

      بابت این مدّت که نتونستم مطلب جدیدی رو وبلاگم داشته باشم بهم حق میدین اگه بدونین که

      چقدر کار سرم ریخته بود و چه مکافاتی با پایان نامه ام داشتم! بد نیست بدونین که اجباراً همزمان

      روی دوتا اجرای دیگه هم باید کار کنم و این واقعاً طاقت فرساست. امّا درباره ی پایان نامه :

      دورخونی هنوز ادامه داره. به نظر من برای بعضی از کارها و بعضی از گروهها دورخونی مثل بدن

      سازی پیش از فصل فوتبال برای تیمها مهم و ضروریه و باید به اندازه ی کافی براش وقت گذاشت.

      تا الآن پیشرفت کار خوب بوده. مسائل و نقاط بحث برانگیز متن یکی یکی حل شده و گروه به نظر

      واحدی درباره اشون رسیده. لازم به توضیحه که این کار واقعاً جمعیه. یعنی این نیست که من اون

      برداشت و تحلیلی رو که از متن دارم به زور به بازیگر و طراّح صحنه و دکورم بقبولونم و بگم همین

      که من میگم! به غیر از یکی ـ دو مورد جرّ و بحث که به خوبی و خوشی انجام شد! ۱۲ جلسه که

      همش صرف دورخونی شده بی دردسر و درگیری به پایان رسیده. باور کنین این چیز کمی نیست

      که شما قبل و بعد از تمرین با روی گشاده و لبخند با گروهتون برخورد کنین و بازخوردش رو هم که

      انرژی مثبتیه که گروه به شما منتقل میکنه دریافت کنین. اونهم تو یه کاری مثل کار ما.

      آخه تو کار ما تقریباً همه ی عوامل پایان نامه اشونه. و من مسئول پایان نامه ی ۵ نفر هستم.

      اینکه این کار اینطوری انجام بشه پیشنهاد استاد راهنمای بازیگرهام آقای « محمودرضا رحیمی »

      بود و من چون به ایشون ارادت خاصّی دارم بی بروبرگرد گفتم: « چشم ».

      بگذریم که مشکلاتی که از همون روز اول حدس می زدم یکی یکی اتّفاق می افتن و گریزی هم

      نیست. مثلاً استاد راهنمای طراح دکورم خانم « منیره ملکی » هستن. وقتی مباحثم با « عسل »

      که طراح دکور کاره به نتیجه ی مثبتی نرسید ٫ پیشنهاد کردم که در حضور خودش با استاد راهنماش

      حرف بزنم تا مشکل حل بشه و خدا رو شکر نتیجه داد. خانم « منیره ملکی » توضیحات و ادلّه ی

      من رو پذیرفت و استنباطم از متن و وضعیت گروه رو درست تشخیص داد و به « عسل » اجازه داد

      آزادتر عمل کنه و ذهنیت خودش رو به اونچه من برای بازیگرهام مفید می دونم نزدیک کنه.

      در حال حاضر دورخونی آخرین مراحل خودش رو سپری می کنه و تا آخر خرداد ایشالّا کار روی

      میزانسن اوّلیه به پایان می رسه. میزانسن اوّلیه شامل طراحی و کار روی حرکات بازیگرها و

      دکور و خلاصه همه ی اونچه که روی صحنه قرار داره و ترتیب قرار گرفتن اشون میشه.

      و فرق اش با میزانسن نهایی اینه که در این مرحله فقط روی کلّیات و خطوط اصلی تاکید میشه

      و جزییات می مونه برای میزانسن نهایی... اما روی هم رفته باید اینو اعتراف کنم که همکاری توی

      اینکار یه تجربه ی فوق العادّه در زمینه ی کار جمعی برای من داشته ٫ باور کنین کار جمعی تو ایران

      واقعاً سخت و طاقت فرساست! البته پر واضحه که من خارج از ایران کار نکردم ولی می تونم حدس

      بزنم که اگه کار جمعی اونجا هم به همین سختی باشه که اینجا هست دوستان نازک دل فرنگی

      فی الفور قیدش رو می زدن! حالا بیشتر می فهمم که چرا توی ایران کارجمعی بی معناست و مثلاً

      چرا توی یه تآتر یا فیلم همیشه یه دیکتاتور وجود داره. بعضی وقتها این دیکتاتور کارگردانه و بعضی

      مواقع بازیگر سوپر استار و گاهی تهیه کننده! همیشه در ایران یکی از این عوامل که گفتم زورش

      بیشتره و کار رو فقط به طریق خودش پیش می بره. لزوماً هم نظراتش بهتر نیست فقط زورش به

      بقیه ی عوامل می چربه! اینهم به روحیه ی ما بر میگرده که طاقت دموکراسی رو نداریم.

      میشه راجع به مشکلات کار جمعی در ایران یه کتاب قطور نوشت ٫ شاید یه روز این کار رو کردم!

     در پایان عقیده خودم رو درباره ی « بازیگر » ـ که به قول « محمودرضا رحیمی » اساساً عنصر

      چموشیه! ـ با شما در میون میذارم و نظر شما رو جویا میشم.

      به نظر من کار با دو جور بازیگر خوب و ثمر بخش و تا حد زیادی راحته :

      ۱. بازیگر حرفه ای  ۲. نابازیگر

      امّا یه جور بازیگر دیگه هم داریم که کار باهاش مصیبته! اونهم بازیگر مبتدیه. بازیگر مبتدی در حدّ

      آل پاچینو و مریل استریپ ادّعاش میشه ولی سادّه ترین اکت و موقعیت رو نمی تونه بازی کنه.

      فکر میکنه تحلیل و برداشت اش از نقش کامل و بی عیب و نقصه ولی اغلب تنها به اولین فکری

      که درباره ی نقش داشته اکتفا کرده و به خودش زحمت نداده ذهنش رو بیشتر درگیر کنه. بازیگر

      مبتدی درباره ی همکاری با کارگردان تو ذهنش بیشتر از دو وضعیت رو نمی تونه تصوّر کنه : اون

      یا فقط به کل کل کردن و جار و جنجال با کارگردان فکر می کنه یا وظیفه ی خودش رو اطاعت چشم

      و گوش بسته از کارگردان می دونه و این هر دو غلطه.

      امّا بازیگر حرفه ای به کارگردانش ایمان و اعتماد داره ـ اگه نداشته باشه چه دلیلی برای همکاری

      وجود داره؟! ـ و اگه چیزی به ذهنش برسه به عنوان پیشنهاد مطرح می کنه و اگه کارگردان زیر بار

      نره بخاطر همون اعتمادی که گفتم احترام می ذاره و همونی که کارگردان می خواد اجرا می کنه.

      نابازیگر هم با وجود اینکه چیزی بلد نیست بخاطر اینکه خودش رو دربست در اختیار کار میذاره

      نسبت به بازیگر مبتدی عنصر مفیدتریه. چرا که اگه چیزی نمی دونه حدّاقل ادّعایی هم نداره و

      پیش از هر چیز به مبلغ قراردادش فکر نمی کنه!

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه چهارم خرداد 1387 و ساعت 23:59 |
 

           سلام

      

      امروز اوّلین جلسه ی تمرین برگزار شد. یکساعت اوّل صرف حرف زدن درباره ی مسائل تئوری

      پوچ و بی خود و بعضاً مفید و بدرد بخور شد! من عمداً سعی کردم بین بازیگرها بحث دربگیره.

      می خواستم عکس العملهای فیزیکی و بیانی و اگه بشه گفت روانیشون رو زیر نظر بگیرم تا توی

      کار شناخت کاملی از همدلی ها و تضاد هاشون داشته باشم. البته بعد از یک ساعت مباحثه

      به بحث خاتمه دادم و کار روخونی متن رو شروع کردیم.

      یکساعت دوم زمان تمرین به روخونی گذشت. بچه ها با اشتیاق قابل درکی متن رو خوندن.

      متنی رو که تا امروز از دسترسشون دور نگهداشته بودم تا اوّلین درگیریشون با متن رو به عینه

      شاهد باشم. گاهی ـ خیلی کم ـ کار رو متوقّف می کردم و توجّه اشون رو به نکته ای که به نظرم

      مهم می اومد معطوف می کردم.  امروز می خواستم صرفاً با متن آشنا بشن و دیدگاه مختصری

      درباره ی متن پیدا بکنن. در انتها با تطبیق نسخه های مختلفی که از ترجمه ی این متن وجود

      داره به نتایج جالبی رسیدیم. نسخه ی سال ۸۴ نسبت به نسخه ی سال ۸۳ چیزی حدود ۲۰

      صفحه بیشتر سانسور شده بود! فعلاً از خستگی دارم بیهوش میشم٫ توضیحات مفّصل تر بمونه

      برای بعد...

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 0:15 |
 

             سلام

 

      دیروز رفتم دانشگاه. هنوز ثبت نام ترم آخرم تکمیل نشده بود و کلّی کار داشتم. از طرفی نگرانی

      بابت وضعیت پایان نامه سه/۳ شب متوالی خواب رو ازم گرفته بود. از بی خوابی شبیه جنازه ها

      شده بودم. خلاصه بعد از ۱۲۰ دقیقه ی کامل دوندگی از این ساختمون به اون ساختمون و از اون

      یکی به بانک و از این یکی به فتوکپی و دوباره و دوباره و دوباره ... بالآخره کار ثبت نام تموم شد و

      تازه نوبت حرف زدن با استاد راهنمای پایان نامه ام رسید! حالا تصور کنین من چه شکلی شده

      بودم!! شبیه ماست هم زده یا یه بوکسور میون وزن که بعد از ناک اوت شدن جنازه اشو اینور و

      اونور پرت کرده باشن!

      استاد راهنمای مربوطه هم نامردی نکرد و منو با مهربونی کامل برد گوشه ی رینگ و یه مشت و

      مال حسابی هم از ایشون دریافت کردم یا به عبارت دیگه منو که ماست هم زده ای بیش نبودم

      تبدیل کرد به آبدوغ خیار!! چرا که بطور نه چندان محترمانه ای پنبه ی عنوان نظری پایان نامه امو

      زد و گفت : « این کاری که تو می خوای بکنی مربوط به تز دکتراست نه پایان نامه ی کارشناسی

      تو حق نداری نظریه صادر کنی! چون فقط در مقطع دکترا همچین چیزی ممکنه! » و بعد شاید چون

      دلش به حال قیافه ی مستاصل من سوخته بود ادامه داد : « تو ذهنت آکادمیک نشده٫ و این شاید

      خیلی هم خوب باشه. شاید خیلی کمکت کنه ولی تو این مرحله هیات علمی از تو فعّالیت آکادمیک

      می خواد. اون کاری که مد نظرته برای خودت و به صورت شخصی می تونی دنبال کنی ولی اینجا

      از تو ارجاع دادن به کار دیگران رو می خوان نه ابراز تز شخصی! دیگرانی که صاحب سبک و عقیده

      باشن ».

      خلاصه درهم و برهم از دفتر استاد محترم اومدم بیرون ولی دیگه بی خوابی داشت منو می کشت

      بارون شدیدی هم به شکل شلّاقی می بارید. داشتم از دانشگاه جیم می شدم که بازیگر اصلی

      گروهم منو صدا زد! مرتضی بود ـ قراره نقش « تام » رو بازی کنه ـ زیر بارون نمی شد زیاد حرف زد

      فقط با اون حال نزار سعی کردم قیافه ی یه کارگردان رو که از صبح با همه ی وجود سعی داشتم به

      خودم بگیرم حفظ کنم!! خلاصه دستم اومد که اوضاع از اونی که حدس می زدم بهتره خدا رو شکر!

      بعدش خودمو به هر وضعی بود به هتل رسوندم. بعد از ظهر هم یه کلاس بود که رفتم و شب

      دچار دردی شدم که با وجود سه/۳ شب بی خوابی بازهم تا صبح نتونستم بخوابم. پشت گردن

      و تمام سرم چنان دردی گرفت که نه می تونستم بخوابم و نه می تونستم به هیچ شکلی دردشو

      آروم کنم. من قبلاً شکستگی پا رو هم تجربه کرده بودم بعضی ها میگن بدترین درد شکستگیه

      که اَمون آدمو می برّه ولی من می گم شکستگی در مقابل دردی که من تحمّل می کردم مثل

      نیش پشه بود! خلاصه یه قرص خواب خوردم٫ بی خوابیم شدیدتر شد با این حال درد نمی ذاشت

      بخوابم. بعد از اون هم حالم بدتر شد و کارم به تهوّع و خون بالا آوردن کشید. مسلّماً معده ام سوراخ

      شده. چون تمام دیروز و روز قبلش از بی خوابی حال غذا خوردن هم نداشتم و آخرش اینطوری شد!

      دیگه بقیه اشو زیاد یادم نمی آد! همونطور که متوجّه شدین الآن خونه ام و دارم این اراجیف رو 

      می نویسم!

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 و ساعت 14:0 |

 

            سلام

    

     سال نو رسید. مبارکه! چی میشه گفت؟

     حقیقتش هیچی عوض نشده. تغییری هم اگه باشه مال بدتر شدن همه چیزه. از زیاد شدن قیمت

     کالباس بگیر تا تورّم تورّمهای دیگه! آخه من یه گربه دارم٫ از قضای روزگار این گربه ی بخت برگشته

     روزی ۳ پر کالباس می خوره که من به عهده گرفتم تقدیم حضور مبارکش کنم! حالا با گرونی همه ـ

     جانبه ای که به رغم تکذیب آقایون وزیر و رئیس جمهور و غیره ... گریبان ملّت رو چسبیده این گربه

     هم جیره ی روزانه اش رو کمتر و کمتر دریافت می کنه. گناهش به پای رئیس جمهور!

     گربه جان! هر چی میو میو داری سر رئیس جمهور و وزرای قشنگش هوار کن!

     و امّا اصل ماجرا اینه که باز من ناغافل تلویزیون رو روشن کردم و دیدم اخبار ورزشی داره! از شما

     چه پنهون که به ورزش علاقه داشته و دارم. ورزشکارها رو هم دوست دارم!!

     بگذریم. خبرهای سوخته ی اخبار ورزشی ظهر شبکه ی ۳ به خودی خود اعصاب آدمو بهم می ریزه

     حالا شما در نظر بگیرین که گوینده ی خبر ورزشی نصف شما که اصلاً ربطی به ورزش ندارین سواد

     ورزشی نداشته باشه و چون اسامی ورزشکارها و یا تیمهای خارجی رو به فارسی بدون زیر و زبر

     جلوش میذارن همه رو غلط بخونه! اونوقته که نمی فهمین باید بخندین یا عصبی بشین!

     امّا چیزی که جالب بود و منو مجاب کرد یه چیزی درباره اش بنویسم این هم نیست.

     بله اخبار آقایون تموم شد و نوبت اخبار خانومها رسید! ( توی اخبار ورزشی هم جداسازی جنسیتی

     لحاظ شده. هماهنگی رو دارین؟! ) گوینده ی اخبار بانوان یا همون خانومها احتمالاً خوشگلترین دختر 

     تمام ایرانه! چون معمولش اینه که همه جای دنیا ( باور کنین ایران هم جزئی از همین دنیاست! )

     از آدمهای خوش چهره و خوش صدا برای مجری گری و اساساً جلوی دوربین رفتن استفاده می کنن٫

     حالا اگه مجری اخبار ورزشی باشه که دیگه تکلیفش روشنه! قاعدتاً باید چهره ای داشته باشه که

     ضمن زیبایی و نشاط نماینده ی نوعی تبلیغ و تشویق به ورزش کردن هم باشه. امّا این دختر خانوم

     محترم یکی از داغونترین چهره ها رو در بین مجری های کج و کوله و لنگ و لوک و چفت و شل

     تلویزیون داره! البته صداش از چهره اش بهتره. می تونست تو رادیو کار کنه و همه ی مردم یه عمر

     فقط صداشو گوش کنن و صدای کسی هم در نیاد!! 

     امّا جالبترین قسمتش جایی بود که این گوینده ی محترم در شروع اخبار گفت : « با چهار/۴ خبر در

     خدمت شما هستیم! » یعنی تو کلّ ورزش این مملکت و سایر ممالک همش چهارتا خبر در زمینه ی

     ورزش بانوان وجود داره؟! این همه ورزش! ماشالله هزار ماشالله خانومها توی همش هم فعّال ان.

     خب نا گفته پیداست که نمیشه درباره ی ورزشهایی که خانومها توی کشورهای دیگه به راحتی و با

     امکانات حرفه ای دنبال می کنن چیزی بروز داده بشه و این سوآل نادیده گرفته بشه که : « پس چرا

     ما این ورزشها رو نداریم؟! » بعدش وقتی نوبت به شرح اخبار رسید به عینه فهمیدم ( به خدا میشه

     به عینه فهمید! )  چرا چهارتا خبر بیشتر نداشتن. بدبختا برای همین چهارتا خبر هم تصویری نداشتن

     که پخش کنن!! یعنی تو تمام آرشیو تلویزیون ما یه شات هم درباره ی ورزش بانوان پیدا نمیشه؟!

     خب این عزیزان خوش ذوق به جاش چهارتا صفحه ی قرمز که وسطش یه چیزای مختصری نوشته

     شده بود روی ونگ ونگ مجری گذاشتن! باور کنین کلّ اخبار بانوان همین بود! چهارتا صفحه ی قرمز

     که احتمالاً با پاور پوینت کار شده بود و یه نفر تو اتاق فرمان مسئول عوض کردنش بود! اینجوری قراره

     دخترای این مملکت ورزشکار بشن! به من چه؟! به شما چه؟!

 

             

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 و ساعت 13:30 |
 

           سلام

 

     هر روزمون بدتر از دیروزه. « نمیشه غصّه ما رو یه لحظه تنها بذاره ... ».

     مجلّه ی دنیای تصویر بعد از شونزده/۱۶ سال انتشار مداوم تعطیل شد  

     خبر اینه : « ... اعضای هیات نظارت که هر دوشنبه صبح کنار هم می نشینند و وضعیت نشریات

     ایران را بررسی می کنند٫ دوشنبه ی گذشته هم جلسه ی خود را تشکیل دادند و در آن تصمیم

     گرفتند که در یک روز ۹ نشریه را « لغو امتیاز » کنند و تخلّفات ۱۳ نشریه ی دیگر را هم در نامه ای

     کتبی به آنها یادآوری کنند ... قطعاً چون خود می دانستند که تصمیم ناگهانی « لغو امتیاز » از ۹

     نشریه در فضای آرام روزهای پیش از انتخابات نگرانی ها را افزایش می دهد٫ تصمیم روز دوشنبه ی

     گذشته ( ۲۰ اسفند ) را دیروز صبح اعلام کردند. بر اساس این تصمیم٫ دوهفته نامه ی « دنیای

     تصویر »٫ ماهنامه ی « بازنگری »٫ دوهفته نامه ی « صبح زندگی »٫ هفته نامه ی « تلاش »٫

     هفته نامه ی « به سوی افتخار »٫ هفته نامه ی « ندای ایران »٫ ماهنامه ی « هفت »٫ ماهنامه ی

     « شوکا » و دوهفته نامه ی « هاوار » به دلیل « استفاده ی ابزاری از عکس های هنر پیشگان

     بخصوص هنر پیشگان فاسد خارجی٫ درج جزئیات زندگی مبتذل آنان٫ ... ٫ درج مطالب خلاف عفّت

     عمومی و نیز مطالب تحریک آمیز ...» لغو امتیاز شدند. اعضای هیات نظارت که همه ی این نشریات

     را به جز یک نشریه ( هفت ) « عامّه پسند » خواندند در ادامه ی این اطّلاعیه ... » (۱)

     دقّت کردین؟  « هنر پیشگان فاسد خارجی » و « زندگی مبتذل آنان »!!

     می خوام بدونم طبق کدوم اصول و عقاید این هنر پیشگان بخت برگشته ی خارجی « فاسد »

     و مهدور الدّم هستن؟! بر چه اساسی زندگی اونها « مبتذل » و مستهجنه؟!  آیا چون بر طبق

     معیار های مندرسی که ما به زور سر نیزه از اونها پیروی می کنیم رفتار نمی کنن فاسدن؟!

     و آیا چون روش و سبک زندگی خوب و مرفّه اشون فرسنگها با طریقه ی عقب مونده ی ما که

     « به زندگی دچاریم » فاصله داره می تونیم زندگی اونها رو مبتذل قلمداد کنیم؟! 

     از اینها گذشته آیا استفاده ی نشریات ما از عکس های بازیگرای خارجی که طبق اصول شما

     صورت می گیره اساساً می تونه ابزاری باشه؟!  وقتی حق ندارن عکس زنان هنرپیشه رو روی

     جلد کار کنن و توی مجلّه هم تمام زوایای اندام اونها رو با ابزار های مختلف از ماژیک و لاک غلط

     گیری گرفته تا فتو شاپ و غیره رنگ می کنن و می پوشونن٫ دیگه کدوم شیر پاک خورده ای پیدا

     میشه که مجلّه ای رو به امید دیدن این عکس ها بخره که حالا نشریات مفلوک ما بخوان استفاده ی

     ابزاری داشته باشن؟!  آیا « عامّه پسند » بودن به خودی خود عیب محسوب میشه؟ تو این بازار

     خراب مطالعه اگه نشریه ای بعد از عبور از هفت خوان سانسوری که شما ایجاد کردین هنوزم بتونه

     مخاطب داشته باشه باید ازش تقدیر کرد یا به بهانه ی عامّه پسند بودن لغو امتیازش کرد؟!  کدومش؟

     بهتره این بهانه های مضحک و توجیه های کثیف اتون رو در کوزه بذارین ...

     به قول کیومرث پوراحمد : « شما رفتنی هستین و ما موندنی٫ از تاریخ درس بگیرین »

 

     ۱. روزنامه ی اعتماد ملّی ـ دو شنبه ۲۷ اسفند

    

+ نوشته شده توسط محسن در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 17:17 |
 

          سلام

 

     این وبلاگ قرار بود درباره ی پایان نامه ی کارشناسی من باشه! ولی تا الآن توش راجع به همه چیز

     حرف زده شده به غیر از پایان نامه! راستش مدّتی بود اعصاب کارهای مربوط به دانشگاه رو نداشتم

     این بود که درباره ی پایان نامه هم حرفی نمی زدم. ولی فکرش همیشه همرام بود. اینروزا به یه

     نتایج تازه ای رسیدم.

     اونم این که برای رسیدن به فرم دلخواهم اوّل باید نمایشنامه رو به طریق سینمایی سکانس بندی 

     کنم. تا بعد از این مرحله بتونم نوع روایت و ساسپنس مورد علاقه ام رو توی کار پیاده کنم. این کار با

     حذف و جابجایی بعضی سکانسها و جایگزینی بعضی مضامین بجای مضامین فعلی اثر انجام میشه.

     کار پیچیده ایه ولی روش مورد علاقه ی منه. شاید بعدها نظرم عوض بشه ولی همونطور که گفتم

     فعلاً این روش رو در نظر دارم. البته الآن یه خرده واسه این نظریه پردازی ها دیر شده و دیگه باید بریم

     تو کار تمرین و دورخوونی و تحلیل متن و شخصیت ها. ولی قبلش این کار رو سر و سامون میدم ...

 

 

+ نوشته شده توسط محسن در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 و ساعت 10:25 |


Powered By
BLOGFA.COM